نامۀ آخر: چالشِ نوروز!

سلام عزیزترینم.

این آخرین پُستِ امسال منه. سال 93 چند ساعت دیگه تموم میشه!

البته قرارِ من با خودم این بود که در راستای اصالت ندادن به بهونه ها و تأثیر نگرفتن از جَوهایِ جمعی و سنتی و در عوض اصالت دادن به حقیقت وجودیم که الآن به واقع بهاری نیست (با اون تعریفی از بهار که ندارم!! و با اون تعریفی از غیرِ بهار که دارم!!)، اصلاً به طورِ کل این مناسبت رو نادیده بگیرم و حرکتی در این راستا نداشته باشم، به علاوه از اونجایی که دوری از فامیل و کوچ کردن از غربیترین نقطۀ ایران به شرقیترین نقطه، همیشه هم فقط بدی نداره و یک خوبیشم اینه که میتونی وقتت رو به صورت مختارانه تر و کنترل شده تر به دیگران اختصاص بدی، منم تا حدِ زیادی امکان اینو دارم که این بهار رو نادیده بگیرم و روند زندگیِ سابقم رو حفظ کنم.

خب یه زمانی بود که ما هم فکر میکردیم... تصحیح میکنم فکر نمیکردیم، ولی جوری عمل میکردیم که انگار این بهونه ها قراره واقعاً تغییری ایجاد کنن! همون زمانی که به قولِ سهراب (و با اندکی تصرف) «به اندازۀ کافی بهار و تابستون و پائیز و زمستون ندیده بودیم»، به اندازۀ کافی هر نوع پدیده ای رو از نوع شیرِ مرغ تا جونِ آدمیزادش ندیده بودیم، تا بدونیم که واقعاً هم خبری نیست و این همه آشوب بهر هیچ است!!

ولی بعد که این موها رو توی آسیابِ این دنیا سفید کردیم دریافتیم که اصلاً قرار نیست که بهونه ها اتفاقِ خاصی رو پشتشون داشته باشن. البته این تحوّل هم تقریباً از وقتی اتفاق افتاد که زندگیم واقع گرایانه تر شد، هم در قطعِ خونوادگی و هم در قطعِ اجتماعی و هم در قطعِ فردی!! دلیلشم دوری از فامیل و بزرگتر شدن، از بینِ رفتن لذت و معنیِ تعطیلات و مفهوم خریدهای جدید و لذت و مفهومِ مجازیِ خیلی چیزای دیگه که با مجرّب شدن از بین میره، بود.

البته بهونه ها به واقع همیشه خالی از انرژی نیستن، بعضیاشون به خاطرِ تأثیرگذاریِ بیشتر روی محیطِ زندگی و اجتماعی انرژیِ با واسطه ای رو در انسان ایجاد میکنن، بعضیاشون مقتضیاتی دارن (مثلِ قبولیِ دانشگاه) که باعثِ تغییرات ظاهری در روندِ زندگی میشه، یعنی جدای از اینکه انسان ذاتاً عوض شده یا خیر؟! و خب تجربه هایی کسب میشه که شکلِ رویی ترِ زندگی و شخصیّت رو متأثر میکنه!

ولی حتی اونام با همۀ دگرگونی ای که ایجاد میکنن، بدونِ تصمیم و برنامه ریزی و هدف گذاری و صد البته بدون هضم شدن نمیتونن تغییراتِ ماندگار و اصیلی در گوهر وجودِ انسان ایجاد کنن!

 

الآن داشتم فکر میکردم که خب هر چیزی در کنار اینکه وجهِ بد داره، وجهِ خوب هم داره. حالا با تقسیم بندیِ متفاوت (و صد البته بسته به تعریفِ انسان از خوب و بد). درسته که اصالت دادن و زیادی غرق شدن در عناوین روندِ رسیدن به انسانیّت رو در آدم مختل میکنه ولی همیشه برای رسیدن به حق و حقیقت رویِ حقانیّتِ هر پدیده ای رو باید بیرون کشید. هیچ چیزی حقِ مطلق نیست! با استفاده از کلامِ بزرگمهرِ حکیم: «همه چیز را همگان دانند» من میگم «همه چیز را فقط از همه چیز میشه دریافت».

جنگ واقعی اون نیست که شمشیر دشمنی رو به کمرت ببندی و بری سر و سراغ دین و مکاتب و سنن و رسوم و سیاستها و خلاصه هر چی که ادعای کمال داره و در واقع به واسطۀ همین ادعا پتانسیل داره تا بشر رو در خودش منجمد کنه و متحجّر بارش بیاره. یک مبارز واقعی اونه که با منجمد شدن بجنگه و اسمها و عناوین رو برای تعریفِ خودش به کار نبره. فقط و فقط حقیقته که ارزش و اهمیّت داره نه اینکه حالا چه دینی و چه مکتبی اومده و این حقایق رو بیان کرده یا نکرده! دشمنِ واقعیِ انسانها در طولِ تاریخ نه دین بود نه سیاست نه علم و تکنولوژی نه هیچ چیزِ دیگه ای، دشمنِ حقیقیِ ما که در واقع خیلیامون نه تنها دشمن نمیدونیمش بلکه ازش مشاوره هم میگیریم، همین خویِ میل به تحجّرِ و ثبوت و بند شدن و منجمد شدن در ماست، که باعث شده نسبت به حقیقت جاهل بمونیم.

 

خب من در همین راستا نشستم به این بهونۀ نوروز یک نگاهِ دوباره کردم، دیدم که خب به همون اندازه که اصالت دادن به بهونه ها اشتباهه به عمد نادیده گرفتنشون هم میتونه باعث خُسران باشه.

مدتهاست که دنبالِ یک بهونه م! یعنی خیلیامون همیشه دنبال بهونه میگردیم! برای شروع! شروعی که اغلب هم دقیقاً نمیدونیم چیه، ولی قراره باعثِ رشد و پیشرفتِ ما باشه، همیشه چه رو، چه تو، خواسته ای هست مبنی بر اینکه یک بهونه ای پیدا بشه و ما رو متحوّل کنه. ولی حالا چه بهونه ای؟! نمیدونم و خیلی هم مهم نیست!!!

من دنبالِ یک جور بهونۀ درونی بودم!! مثلاً انگار میشه که یک آدم 26 ساله، با این سابقۀ زندگی و تجربۀ روزگار، همینطور الکی صبح از خواب بیدار شه و همینطور الکی یهو تحوّل حقیقیِ عظیمی رو در خودش تجربه کنه!!!

نمیشه و خنده داره! حتی اگر بشه هم گند میزنه به قانونِ علت و معلول!! ولی شوربختانه این خنده دار بودن باعث نمیشه که اثرگذاریِ این میل در تصمیماتِ ما کم بشه!! من تو این سن فهمیدم که اغلب درونیّاتِ خیلی مؤثرِ ما و اغلبِ افکار و عقایدِ عمیقمون که خیلی تو تصمیماتمون اثر میذاره، ولی هیچ وقت بیان نمیشه، چیزای خنده دار و احمقانه ایه!! دقیقاً برای همینم هست که هیچ وقت بیانش نمیکنیم! (البته بعضی کم عقلترها به همین خنده دارها هم افتخار میکنن، منظورِ من آدمای در سطح شعورِ متوسط به بالاست!)

بعد دیدم که خب دقیقاً من که دارم ادعای صلبِ اصالت از بهونه های سنتی و دینی و غیره و ذلک رو میکنم دارم به یک بهونه اصالتِ تام میدم! بله روزی بهونه ای!! منجی ای!! روزی کسی!!... همین عقاید غیر اصیل و بچگانه رو منم دارم! صرفِ یک تصمیم و یک حرف که: من میخوام تو جرگۀ متفاوتها باشم، از جرگۀ کپی شده ها بیرون نمیریم!! و اینو من تو 26 سالگی به کرّات در خودم دیدم! چه بخوام و چه نخوام یک آدم معمولی با همون تعریف و ماهیتی که من از لفظِ عام و کپی شده دارم، در اعماقِ وجودِ من نشسته و وجودم رو به خودش آلوده کرده و اتفاقاً گاهی به طور غیر صریح سِمَتِ ملکه رو داره!!

اصلاً این حقیقته! هیچ کس در راستای حق جویی از صفر شروع نمیکنه! و شروع از صفر فقط یک مسئلۀ غیرواقع گرایانه ست! اغلب وقتی شروع میکنی که تهِ چاه نادانی داری دست و پا میزنی! اغلب از منفی شروع میکنی! و فرق کسی که شروع میکنه با اونی که اصلاً هیچ وقت هم شروع نمیکنه، اینه که اون اولی داره دست و پا میزنه!! نه اینکه اون اولی شنا بلده، یا اینکه اصلاً تو چاه نیست، یا عمق فرورفتگیش کمتره!!

اون بهونه ای که من منتظرشم هیچ وقت اتفاق نخواهد افتاد! بهونه رو باید خودِ من ایجاد کنم!

 

خب من دیدم که بد نیست در همین موقعیتی که پیش اومده، از این حرکتِ دسته جمعیِ انسان و طبیعت منم بهرۀ خودم رو ببرم و دست و پام رو از مردابِ عاداتِ روزمرّه رها کنم و شروع کنم به ساختنِ بهونه های پیشرفتِ خودم!

اصولاً این بهونه های ریز و کوچولو مهمترین ثمرۀ مثبتی که دارن اینه که آدم رو از دامِ عادتها نجات میدن، از فضایِ مسمومِ عادت و روزمرّگی که خلاص میشی و یه خرده که بادی به کله ت میخوره تازه زنده میشی، انسان میشی. اصولاً اولین مانعِ رسیدن به حقّ و حقیقت همین عاداته! همین کارایی که هر روز انجام میدیم و جوریه که فکر میکنیم اگه انجامش ندیم میمیریم! همین اینترنت، همین بودنِ همیشگی در فضایِ تقریباً یکنواخت، همین یک جور بودن و تجربه نکردنِ مسائلِ مختلف!

ببین مثلاً من کلّییی ایدۀ جدید دارم، کلّییی کاری که میخوام انجام بدم! ولی وقتی که ازم بپرسن که دقیقاً به کدامین علت تو با این همه ایدۀ جذاب هیچ پُخی نشدی، وا میرم و هیچ علّتِ خاصی به ذهنم نمیرسه که حداقل باهاش دهنِ ذهنِ طلبکارِ خودمو ببندم!! اوناییَم که علّتی در این راستا به ذهنشون میرسه بدونن که به واقع همش بهونه ست!! هر کی رو گول میزنیم، بزنیم، ولی دیگه با خودمون روراست باشیم که صداقت با خود شرط اوّلِ قدم گذاشتن در راهِ حق جوئیه!

تنها دلیلِ غیرقانع کننده ولی واقعی که برای "هیچ پُخی نشدن" وجود داره اینه که ما اسیرِ عاداتِ روزمرّه بودیم! حتی گاهی اصلاً مشکلِ درونی و بیرونی ای هم نبوده ولی نود و نه درصدِ آدما وقتی میمیرن هیچ پُخی نیستن و فقط و فقط به خاطر عادتهاشونه که پیشرفت نکردن!

حالا ترکِ این عادتها هم خیلی سخته! عادتها معمولاً سلسله ای از اعمالن که تحت تأثیرِ شرایط بیرونی و نیازها و لذّات و افکارِ درونی ایجاد شدن. لذتهای ساده معمولاً تبدیل به عادت میشن! مثلِ لذّتی که من از نوشتن میبرم و هر روز مینویسم! شرایط بیرونی و اقتضائاتش هم عاداتی رو در وجودِ ما شکل میده.

تجربیّات شخصیِ من بیانگرِ اینه که شما قرنی هم بشینی فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی و اصلاً کاردرست ترین ماشینِ تولید افکارِ ارزشمند هم که باشی، این قضیه تأثیر به سزایی در اعمالت نداره و نخواهد داشت!! مگر به این فکر کرده باشی که در واقع بایسته و شایسته ست که افکار و تحلیلاتت چه تأثیری و از چه راهی در زندگیت و اعمالت بذاره و همزمان با این نوعِ تفکّر عملگرا باید عمل کنی!

سالها بشین و در مزمّتِ عادتها مثنویِ هفتاد مَن بنویس، ولی بدون تفکّر عملگرا و بدون عمل به تفکّراتت بازم خودت اسیرِ عاداتی! هیچی که نباشه همین عادتِ نوشتن از عادات رو داری!! و عادت به هر کاری حتی ارزشمندترین کار هم اسارت میاره و اسارت نقطۀ مقابلِ انسانیّته که بر اصلِ رهایی از همۀ قیود میشه بهش رسید!

خب با این مقدمۀ طولانی میخواستم بگم که تصمیم گرفتم از این بهونه استفاده کنم!

 

 

این سالی که گذشت، سال خوبی بود، البته "من"، مثل همیشه، باعث شد که نتونم از تجارب اونجوری که باید و شاید بهره بگیرم ولی کلاً سال پر تجربه ای بود، ساکن نبود و از این جهت خوب بود، نه اینکه تجارب همشون خوشآیند بوده باشه!

دیر گذشت و این دیر گذشتنش رو دوست داشتم! اصولاً سال باید دیر بگذره!! چه معنی داره که تا چشم به هم بزنی ببینی باز عیده؟!

ولی مثلاً من یادمه زمانی که داشتم به ازدواج با یه بنده خدایی فکر میکردم و زمانی که داشتیم با هم براش برنامه ریزی میکردیم و اسم و قیافۀ بچه مون رو هم انتخاب کرده بودیم، میگفتیم عید که شد بحثش رو با خونواده ها مطرح میکنیم! همین چند ماهِ پیش بودااا!!! همین خرداد ماهِ 93! ولی الآن احساس میکنم از لحاظِ شخصیتی با اون مریمِ اون موقع قرنها فاصله دارم و الآن جوری به اون تصمیمم نیشخند میزنم که انگار واقعاً «بزرگ شدم و یادم رفته»!! (همون بزرگ شدنی که تو بچگی بهمون وعده میدادن و نه تنها هیچ وقت واقعاً نرسید بلکه اصلاً باعث نشد چیزی یادمون بره!!) البته تو پرانتز بگم که به دلایلی امروز فهمیدم که اصلاً فاصله اونقدر زیاد نیست، یا اصلاً فاصله ای نیست! یعنی همیشه میدونستم ولی اونقدر از این حقیقت میترسیدم که بهش اقرار نمیکردم، دوست داشتم فاصله زیاد باشه!! ولی امروز اقرار کردم بهش و بعد فهمیدم که اونقدرم بد و فاجعه نیست که هنوز اون حماقتها و جهالتها و استعدادِ "یک احمقِ به تمام معنا بودن" در وجودِ من هست و میبینمش! اگر نمیدیدمش بازم بود! خوبیش اینه که میبینمش و درستش میکنم!

به هر حال این یک مثال بود، کلاً سالِ دیرگذر و پر تجربه و احمقانه ای (مثل همیشه) بود :)

یکی از اتفاقاتِ درونیِ مهم امسالم زاده شدنِ فکرِ به تو بود، و زاده شدنِ این وبلاگِ دوست داشتنی که واقعاً از صرفِ وقت براش و نوشتن توش خسته نمیشم، عواقبِ بدش هم اعتیاد به نوشتن بود.

این روزا تا حدی تبدیل شده بودم به ماشینِ تفکّر که تصمیم دارم این روندِ تفکّرِ ماشین وار رو متوقّف کنم. تفکّری که در روندی خارج از خوب نه، ولی در روندی خارج از بهترین جریان پیدا میکنه! و کسی برای بهترین نبودن گناهکار نیست ولی همۀ اونایی که در مسیر بهترین شدن نیستن گناهکارن.

 

استفاده ای که من از این بهونه میخوام بکنم، خیلی چیزِ خاصّی نیست و اونقدر از خودم انتظار ندارم که بعد مثلِ همیشه از خودم ناامید بشم. اصلاً آفتِ هر بهونه ای انتظارِ زیادی ازشه که باعثِ یأس میشه.

میخوام به بهونۀ تولدِ سال 1394 (همون عددِ خاصِّ عروسِ بچگیا که از لحاظِ عددیش هم معناداره و قابلیتِ بهونه شدن رو به وفور داره :) ) از پیلۀ عاداتهام تا جایِ ممکن در بیام.

1. کمتر بنویسم، متفاوت تر بنویسم (اینجا کمتر و برای خودم بیشتر). البته این نمودِ بیرونیِ تغییراتِ فکریه.

2. فصلِ جدیدِ وبلاگ رو در یک وبلاگِ جدید آغاز کنم. همیشه برای شروعِ فصلِ جدید در نامه نگاریهام برای تو منتظرِ همون بهونه بودم، ولی الآن دیدم که میشه خیلی راحت یک فصلِ جدید به خودم هدیه بدم! (جایِ جدید هم به دو دلیل، یک برای این که تا جای ممکن آسیبِ حذفِ ناگهانیِ وبلاگ رو در اثرِ اتفاقاتِ احتمالی کم کنم، به پرشین بلاگ نمیشه اعتماد کرد که، و دوم برای اینکه این چند روز گافِ بین دو فصل رو به منظورِ تنهایی و تفکر راحت تر به خودم فرصت بدم و مثل بارِ قبل سست عنصری به خرج ندم :دی ، به جان خودم این بار خودم و بقیه رو در این زمینه ناامید نمیکنم ولی انتظارم نمیره که من زیاد بدونِ نوشتن دووم بیارم!!! :دی ).

3. تا جای ممکن برم رو مودِ "تفکّر+تفکّرِ عملگرا+ عمل" و نه فقط تفکّر منهای عملِ مقتضی و عمل منهای تفکّر مقتضی!! چند روز اول سال رو بدون هیچ عجله ای، و بدون هیچ نوع سَمبَل کردن به برنامه ریزی و آگاهی نسبت به خودم اختصاص میدم، چه آگاهیِ فلسفی چه آگاهیِ موقعیتی و اینکه باید مشخص کنم از این به بعد چه تجاربی رو میخوام کسب کنم. عجله ای نیست چون اصلاً معلوم نیست که سال 94 برای وجودِ زمینیِ من تعریف بشه و نباید با سَمبَل کردن، این اوقاتِ باقی مانده تا "پایان" رو از دست داد.

 

تهِ این فصل، مثل همیشه دوستت دارم، امیدوارم روزی مال هم بشیم مامانی :)

 

+ دوستانی که اینجا رو خوندن ازتون سپاسگزاریم، هردومون، اگر بازم علاقمند بودید به من سر بزنید آدرس وبلاگِ جدیدِ من: 

challenged.persianblog.ir

که البته یه چند روزی آپ نمیشه!

+ پستهای سابق خصوصی شدن، کمی در راستای حرکتی شبیه به کتاب سوزیِ فروغ و کمی در راستای حفظِ هر چه بیشتر پرایویسی در صورتِ بروزِ گافهای قابل انتظار!

+ امیدوارم این نوروز بهونه ای برای شروع به همۀ شما و من بده که در مسیر رشد و تکامل قرار بگیریم :) سال خوبی داشته باشید، همه تون، هم خاموشها، هم روشنها، هم خاموش-روشنا :دی

/ 8 نظر / 26 بازدید
مریم

عیدت مبارک عزیزدلم سالی همراه با بهترین ها رو برات آرزو میکنم

صبح

بهارتون مبارك [گل]

حامد حیدری تبار

درود بر دوست خوبم . سال نو تبریک میگم امیدوارم که تا بدین لحظه نیکو بوده و پس از این هم نیکو باشد

حامد حیدری تبار

مال هم میشین ، جز این نمی شود .

علی

شب سال نو کامنتای این وبلاگ تا چند روز بعد بسته بود. برای همین نتونستیم اغاز فصل جدید رو تبریک بگیم ولی الان می گیم سال نو مبارک. امیدواریم از چیزی که میسازید لذت ببرید.

تو یه بار گلایه کردی چرا کامنت نمی زارن یا بی ربط می زارن.اخه خوب نمی نویسی .الان این پست هی نوشتی "خب " خیلی هم طولانی می نویسی .قشنگ بنویس تا بیان بخون و نظر بدن